منم یبار کوچیک بودم، 8 سالم بود؛ تو حرم امام رضا مامانمو گم کرده بودم برای دقایقی؛
مامانم بهم گفته بود میرم همین بغل مفاتیح رو بذارم سر جاش
رفتم پیش یه آقایی که چوب پر حرم دستشون بود اون بهم چند تا شکلات داد
ولی فورا پیدا شدم..مامانم اومد. چون کاپشنم زرد بود.