مامانم و میگم
تا میگم:میخوام برم فلان کلاس،میگه:بیخودی پولت و حروم نکن
میشینم گوشه خونه
میگه:یه جا اسمت و بنویس.حوصلت سر نره یا برو بیرون
وقتی خوشحالم و میخندم
چپ چپ نگام میکنه و میگه:
نخند
میگم از فلان موضوع خوشحال شدم
حرصش میگیره و حالش بد میشه
میگم:میخاگ خونه مجردی بگیرم
عصبانی میشه
میگه:تو که هرکاری دلت میخادمیکنی
منم گفتم:خوشم نمیاد آدم ببینم
گفت:باید ازدواج کنی
من که سنی ندارم
هرروز با اعصاب و روانم بازی میکنه
یه مدت جوابش و ندادم ولی بازهم به کارهاش ادامه میده
تو خونه ۳ متر زبون داره و بداخلاقه
ولی برای مردم مهربون میشه و ساکته
اینم بگم که تودوران دختریش پدرش روحیش ضعیف بوده و اعتماد به نفس مامانم و گرفته
اینم سر من خالی میکنه
منم باید اینجا بسوزم و بسازم