نمیدونم بخدا
سه ماه سعی کردم رابطمو باهاش قطع کنم
اخرشم بی خبر رفت پیش بابام
دوست نداشتم دیگه بره پیش بابام
ولی رفت
حالا از یه لحاظی راحت شدم
ولی نمیخواستم اینجوری تموم شه
بخاطرش بیکار شدم که بینمون جدایی بیافته ینی بابام نزاشت برم سرکار دیگه
مادرم کلی از فکر و خیال مریض شده
موندم بخدا من چرا اینجوریم
هر چه قدم بی احترامی میکنه ناراحت نمیشم
حقیقتش خیلی دوست دارم یه بار ببینمش برای اخرین بار
ولی میترسم بخدا