وای خسته شدم دیگه داییم 3ساله پیش فوت شد مادربزرگم از اون موقع دور از جونش خودشو زده به دیوونگی. چند بار دکتر عصاب بردنش عین بچها شده همش باید مامانم بهش کمک کنه حالا امروزم باز میخواد بره دکتر عصاب. مامانمم باید هرجا میرن همراهشون بره پدربزرگم مریض میشه باید بره نمیدونم چرا اینجوری میکنه خب همه ناراحتن کاری هم نمیشه کرد که اصلا سعی نمیکنه خودشو خوب کنه هروقت میری چسبیده به زمین میگه مریضم. وگریه میکنه.برادرشوهرمم فوت شده ولی مادرشوهرم یه بارم پیش اون یکی بچها گریه نمیکنه که اونا ناراحت نشن ولی مادربزرگم هرکی از کوچه هم رد شه پیشش گریه میکنه