داستان آخرش اینجوری میشه همه شک بردن به مهران همکلاسی رستا ولی اون اینکار رو نکرده یه پسره که اسمش نکیسا هست بابای رستا آورده پیش خودش بهش کار داده و از دوازده سیزده سالگی هواش و داشته پشتش بوده
نکیسا از همون بچگی عاشق رستا میشه ولی نمی تونه بگه رستا رو شب عروسیش می دزده بهش تجاوز میکنه ولی چهره اش و پنهون کرده قیافه اش و رستا ندیده حالا هم از رستا خواستگاری کرد یعنی به بابای رستا گفت اونم بهش جواب رد داد به دخترش نگفت که نکیسا ازت خواستگاری کرده