سلام بچه ها!
میخوام داستان زندگیم رو براتون تعریف کنم.
چند ماهه پیش فهمیدم که فرزند خونده هستم یعنی بچه ی واقعی پدر و مادرم نیستم
فهمیدم پدر مادر واقعیم منو نخواستن برای همین میخواستن منو بزارن پرورشگاه که شاید خدا بهم رحم کرد و منو وارد زندگی پدر مادر الانم کردش
ولی دلم بدجور گرفته خیلی گیج شدم
هر موقع میبینم پدر مادر ها برای بچه هاشون از جونشونم میگذرن چه کارا که نمیکنن
چقدر نازه بچه هاشون رو میکشن احساس خفگی بهم دست میده
فقط یه جمله از توی سرم میگذره
که اونا منو ول کردن و هیچ وقتم سراغی ازم نگرفتن
که هیچ وقت دوستم نداشتن
الان انگار بین زمین آسمون گم شدم
اسم خانوادگی رومه که واقعی نیست!!!!!
تو خونهی آشناهایی هستم ولی باز انگار برام غریبه شدن!!!!
بیشتر از همه این عذابم میده که اونا هیچ وقت به من فکرم نکردن و نمیکنن
من به خاطر شغلم زیاد تو جامعم و قشر های زیادی رو میبینم
وقتی میبینم ما بقی خانواده ها با دخترشون مثل ملکه رفتار میکنن
فقط با خودم میگم مگه من چیم کم بود که اونا منو ول کردن
حالا بگیم شاید اوضاعشون بد بود که بچهی یک سالشون رو ول کردن
بعدش نمیتونستن دنبالش باشن یا لااقل دورادور حواسشون بهش باشه 😢😢💔💔💔💔