عزیزم میفهممت.
من مهریه زیاد میخواستم خونوادم میگفتن لااقل به اندازه بقیه ابجیاش تو بحث اینکه اونا قبول نمیکردن ماهم کوتاه نمیومدیم یهو بابام برگشت بگه دیگه کمتر از 250قبول نمیکنم یهو گفت 150.
اینام خوشحال دست زدن مبارک باد گفتن نقل پاشدین.
من موندم.
چادر سفید انداختن سرم که عقد خونه بشه.رفتم اتاق که مثلا حاضر بشم چادر و وسری سفید سر کنم بیام.
مامان وبابام اومدن من گفتم من نمیخوام...
مامانم گفت زشته مهمونا منتظرن گفتم نمیخوام.
بابام گفت باشه پس برم بهشون بگم برن نشد.
گفتم نه من پسررو میخوام مهریه نمیخوام.
مامانم دست بابام. گرفت گفت بیا بریم مارو دست انداخته.
الان پنج ساله میگذره هنو اسم مهریه میاد اشکم در میاد.
با اینکه بسیار از زندگیم راضیم