دیروز مریض بودم روزه هم بودم قبلش چند روزه شوهرم بدهی داره داره بدهیشو جور می کنه ذهنش درگیره منم پا پیش نمیشم هرچیم طلا داشتم فروختم دادم بهش قبل از دادن طلاهام خیلی تحویلم می گرفت طلاهم که دادم از این رو به اون روشد منم گفتم حتما به خاطر بدهیشه دیروز بهش زنگ زدم گفتم مریضم زودتر بیا خونه گفت خودت برو دکتر امد ساعا ۹ امد اصلا نپرسید چته شام خورد نشست پا تلوزیون منم یواش یواش ناله می کردم ایقد دلم گرفت آخرشب یه قرص خواب خوردم که زیاد فکر نکنم بخوابم دیدم ساعت ۵ پاشده رفته حموم درحال تمیز کردن قرار کوه گزاشته با دوستاش اونا با زناشون فک فامیلاشونم هستن اینقد به خودش رسید تو حموم منم بیدار شدم گفتم ولا قبلنا می رفتن کوه ریش می زاشتن صورتشون نسوزه نه اینقد به خودت رسیدی لباس شیک پوشی دلم اینقد سوخت حالامنم مریض ساعت ۵ پاشدم جمع کردم گفتم حالا که تومیری کوه سر راهت منم ببر خونه مادرم شاید بپرسن چمه اینجا اینگار من جذامیم که تو اینجور باهام رفتار می کنی .حالا غروب آمد باهاش برم یا نه