منم حامله ام شب تا ساعت پنج از استرس نگرانی فکر خوابم نمیبره قید لحطه های خوش با همسرم خوراکی های مورد علاقم و.......همه رو زدم وقتی میخواد به دنیا بیاد خدا میدونه چقدر اذیت میشم وقتی شبا کنار گهوارش باشم و....خلاصه جوونیمو به پاش میریزم چقدر زحمت میکشم تا براش عروسی بگیرم بعدش که ازدواج کنه به من اهمیت نده بخاطر زنش چه حسی پیدا میکنیم یبار خودمونو جای اونا بزاریم خواهرا
من وقتی به اینا فک میکنم به مادر شوهرم حق میدم