من تو سن شما دقیقا به همین نقطه رسیده بودم.واقعا زندگی برام سخت شده بود.یه روز که شاکی داشتم از خیابون رد میشدم مردی رو دیدم که از تاکسی پیاده شد و رو زمین می خزید و راه می رفت چون ساق پا چسبیده بود به ران پاش یه لحظه دلم یه جوری شد سریع پشیمون شدم از احساسی که چند لحظه پیش داشتم منم می تونستم جای اون مرد باشم ولی الان سالمم یعنی اون مرده الان چه حسی داره وقتی که مردم با ترحم می بیننش! وقتی می بینم مسلمونای سراسر دنیا دارن تو بدبختی زندگی می کنن بدون هیچ امنیتی یهو یه عده وحشی می ریزن قتل عامشون می کنن سرشون رو می برن یه جوری میشم منم می تونستم جای اونا باشم نمی تونستم؟
گذشته از اینا مگه مصائب ما از مصائبی که اهل بیت کشیدن بیشتره؟ من هر وقت میام از زندگیم گله کنم یه لحظه عاشورا میاد تو ذهنم،کدوم یک از ما می تونیم تو چنین شرایطی قرار بگیریم و تحملش کنیم؟
اینا رو نگفتم برای نصیحت من خوب درکت می کنم منم مثل شما هستم اما وقتی به این چیزا فکر می کنم خدا رو شکر می کنم و تحمل مشکلات خودم آسون تر میشه
ناامید نباش که ناامیدی جسم و روح آدمو داغون می کنه تا وقتی که واقعا به لطف و رحمت اون بالایی اعتقاد داشته باشی قدرت مقابله با مشکلاتت رو هم داری
پس یه جنگجوی قوی باش