بچه ها میشه بیاید باهام حرف بزنید بگید من چیکار کنم خسته شدم از این زندگی از وقتی که یادمه مامان و بابام دعوا میکنن بابام میزنه همش تو خوتمون دعواس اگه بدونین چه دل خونی دارم همش تو خونه تن و بدنم میلرزه دعواهاشون شدید همسایه ها همه میفهمن خالم همسایمونه همش میفهمه ابرومون رو میبرن با اینکاراشون خستم.به روز خواستم به خودم باشم رفتم خونه دوستم سه ساعت وقتی اومدم خونه فهمیدم تو خونمون جنگ و دعوای شدید بوده بابام تا مامانمو میتونسته زده همه هم فهمیده بودن.بابام خیلی بد دهنه خیلی بی تربیته حالا نمیگم مامانمم بی تقصیره مامانم همش میگه تو زیر سرت بلند شده دعواهاشون برا همینه.بابام مشکوکه.خسته شدم از این همه لرزیدن امروز با دهن روزه جون تو تنم نبود با صدای دعواهاشون از خواب بیدار شدم قلبم میخواست از جا در بیاد.به بابام میگم من خودمو میکشم میگه هرکی خودشو کشت میریم خاکش میکنیم حالا میدونم اینو تو عصبانیت گفت از ته دل نگفت ولی ازش متنفرم حالم ازش بهم میخورهولی دل و جرعت اینکارارو هم ندارم حتی که بخوام خودمو بکشم .دوستام همهههه فکرمیکنن من خوشبخت ترین ادم روی کره زمینم ولی نمیدونن تو چه لجتی زندگی میکنم.شبا کابوس بابامو میبیتم که داره خفم میکنه داره منو میزنه.روحمو داغون کردن تورو خدا جلو بچه هاتون دعوا نکنید.امروز به این فکر میکردم اگه بابام با یه زن دیگه ای هم باشه من چجوری خودمو بکشم خلاص بشم ازش حالم بهم میخوره وحشیه..پس خدا کجاست؟میدونم دل و جرعتشو ندارم که بخوام خودمو بکشم میخوام سطحی دو دستمو با تیغ بزنم خونریزی کنه حداقل به خودشون بیان بفهمن منم تو این خونه دارم نابود میشم.خداکه منو تمیبینه شما یهش بگید به حق همین ماه مبارک تا اخر این ماه من از این زندون که توش دارم ذره ذره آب میشم خلاص بشم دیگه نمیتونم هیچکی درک نمیکنه من چه ترسی به جونم میاد وقتی دعوا میکنن و میزنن.ببخشید طولانی شد هیچکیو ندارم باهاش این حرفامو بگم خواستم خالی بشم