من سر کسی نمیاوردم
چیز میزای صاحبخونه رو قایم میکردم
مثلا تعریف میکنن که وقتی میرفتم خونه مامانبزرگم ،طفلی مامانبزرگم با ترس و لرز میگفته وااای هاجر اومد کلیدارو قایم کنین
اونچیزی که خودم یادم میاد اینکه خبلی سراغ کندوی زنبور بودم همیشه خدا پای چشم ورم بود😁😁