خانوادم همش منو با دختر خاله هام مقایسه میکنن
یکی 26 ازدواج کرد
یکی 24 خواهر هم بودن
الان بچه دارن
منم 29 سالمه
خواستگار داشتم کم هم نبود ولی دلنشین هم نبود
مادرمم خودش اصلا تو فاز شوهر دادن من نبود
تا زمانی که عاشق شدم
اما عشقم تو عقد جدا شده بود
از اون به بعد زندگیم بهم ریخت
کارمو از دست دادم که جدایی بیافته
کارمم بد نبود 6 میگرفتم
من چون خجالتیم و دوسش داشتم نمیتونستم نه محکم بگم از خانوادم خواهش کردم تو رو خدا ببینینش و بعد هر چی شما بگید من میگم چشم
کلا انقدر بهم توهین کردن
گفت هرزه ای خرابی
سرخواستگاریه یه نفر جدید به مامانم گفتم نمیتونم به کسی دیگه فکر کنم
بابام شنید دچار حمله عصبی شد
میخواست منو بکشه پدری که تا حالا اخم نکرده بود
هم تحصیل کردست هم ثروتمند
مادرم از اون به بعد دچار پانیک و تپش قلب و سوزش معده و اینا شد
از برادر کوچکمم کتک خوردم
وقتی مادرم حالش بد شد داداشم همش فحش و سرکوفت میزد
خلاصه ارزو مرگ دارم