وای فیلی دیروز بعد از کار رفتم ملحق شدم به فرشته و خانم داداشم (جایی بودن)
نانا هم تاحالا بیرون نیومده بود که تو خیابون راه بره و ...
تو نمیدونی چه ققققققققدر خوشحال بود 😄😄😄
تو پیاده رو میدویید واسه خودش اصلا هم برنمیگشت ببینه ماها پشتش هستیم ، نیستیم 😂😂
خو هیچ ذهنیتی هم نداشت از خطرات احتمالی 😅
یه فروشگاه بزرگی هست که خیلی گلسر و کش و هدبند و ازین جینگیلی بینگیلیا داره
صداش کردم گفتم میای بریم اینجا ؟؟؟
گفت هوم 😀😀😀 دقیقا همین شکلی 😀 . 😂😂
رفتیم داخل انققققدر ذوق میکرد وسیلههارو میدید . سرِ هر میز که میرفت بلند میگف WOOOOOOW 😮😍😄😄😄بهش گفتم نازآفرین هر چی رو دوست داشتی به عمه بگو . گفت اوهوم (باشه رو اینطوری میگه)
وسیله برمیداشت میداد به من میگفت : نِنَ دار (نگه دار) 😂😂
منم هر چی خوشگل بود نشون میدادم دوست که داشت براش برمیداشتم . آخرسرم کیسهی نایلونِ وسیلههاشو گفتم بده مامان بذاره کیفش نداد . تا اسنپ سوار شن تو دستش بود
مامانش رفت از ATM پول بگیره . گفتم مامان اسنپ بگیره برید خونه . مامانش اومد . نازآفرین دویید سمتم خوشحااااال گفت : مانی نَنِنِ (ماشین نگرفت) 🤣🤣🤣