یه استادی داشتم خیلی خوب و مهربون بود
صبح کلاس داشتیم باهاشم هوا هم معمولا ابری بود اینم کلا برقا رو خاموش میکرد پروژکتور روشن میکرد
همه خوابالو بودن گفت کیا حالشون خوبه سرحالن دستا بالا
بعد پرسید چرا یسریا خوب نیستید و فلان و اینا بیشتر پسرام دستاشونو نبرده بودن بالا
لاااااااامصببببب برگشت گف اونایی که خوبن یکم بدن به اونایی که خوب نیستن
اقاااا پسرا سرحال شده بودن که خب دیگهه بدید ما حالمون بده
استادم فهمید چی گفته
اه خودش خوب بودا دانشجوهای اون کلاس از گروهای مختلف بودن پسرای بشدت بیششششور