بچه ها من یه خواستگار داشتم دو سه روز پیش،فامیل دورمونه همه چیش اوکی بود یعنی تقریبا همونی بود که من میخواستم ولی یه مشکل اساسی داشت.اونم اینکه چون ما به هر حال فامیلیم زن داداش این اقا قبلا داداشم عاشقش بود.یعنی داداشم جاری منو میخواسته (که البته جاریم نشد😂)بعد دختره هم داداش منو میخواست یعنی دوست نبودنا اصلا ولی خب به هرحال قسمت نبود داداشم خاطرشو خیلی میخواست.الان هم داداشم یه پسر داره اون دختره هم یه دخترداره.ولی من نشستم فکر کردم که دو روز دیگه بخاطر من مهمونی خواستگاری یا حتی در اینده زایمان و بیمارستان وهرررررچی که فکرشو بکنبداینا با هم باید رو دررو بشن به درک دختره، برادر من اذیت میشه هرررچند10سال میگذره فراموش کرده و زنشو خیلی دوست داره.من داداشمو کنار نمیزارم طبیعتا اون پسره هم کنار نمیزاره یعنی اصلا نشدنیه.حتی مامانم بهش نگفت فلانی اومده خواستگاری ولی من میدونم مامانم واسه این نگفت که برادرم یاد اونموقع ها نیوفته.به نظرتون اشتباه کردم؟اخه دیدم شاید سحطی باشه ولی در اینده کلی بحث حتی دعوا سر این قضیه پیش بیاد
ان الله مع الصابرین. (کاربر قدیمی که میگفت هر کی دمی گوجه دوست نداره با من حرف نزنه اصن)خدای عزیزم حباب رویام رو ترکوندم. بلور آرزوی قشنگم رو به دست مهربون و قدرتمند تو میسپارم و صبر میکنم تا به وقتش منو بهش برسونی. 😍😍😍