بچه ها من چند روز پیش مرگ رو بغل خودم دیدم یعنی فقط یک سانت با مرگ فاصله داشتم (نزدیک بود یه آهن سنگییین و بزرگ بیافته رو سرم که افتاد کنارم یعنی من زیر اون آهن بودم😦 ولی رو من نیافتاد)
همین الانم کوچه مون شلوغ شد زنه همسایه مون یه لحظه قلبش وایساد و مرد پسرش همش گریه میکنه و میگه توروخدا بگین که دروغه ، مامان پاشو😢 شوهرشم داره گریه میکنه... بیچاره ها خیلی دلم براشون سوخت