من کسی و دوست داشتم
که قبلا تو عقد جدا شده بود
تو محل کار ازم خواستگاری کرد
منتها خودمم اولش خیلی مخالف بودم
ولی انقدر اومد اصرار کرد تو رو خدا به خانوادت بگو یه بار من ببینمشون
براشون توضیح بدم و که هیچ اتفاقی بین ما نیافتاده .قبلا ینی شناسنامش پاکه
خلاصه من یه سال به خانوادم اصرار کردم ببینیدش و بعد بگید نه
چون خودم خجالتی هستم
و بخاطر اون حسی که به اون ادم داشتم نمیتونستم نه ی محکم بگم
خانوادم با دیدنش مخالف بودن چون میگفتن برا ما کسر شان با یه ادم که قبلا عقد کرده
راجع به دخترمون حرف بزنیم
خلاصه من و مجبور کردن از کار بزنم بیرون که بینمون جدایی بیافته
یه دفعه خواستگار زنگ زده بودن بیان مامانم داشت بهم میگففت
همین که من به مامانم داشتم میگفتم ذهنم درگیر کسی دیگه است بابام شنید
و دچار حمله عصبی شد و میخواست منو خفه کنه
هر چی از دهنش دراومد بارم کرد اگه داداشم نبود منو کشته بود
از اون به بعد مریضی مادرم شروع شدو دچار افسردگی تپش قلب و حملات پانیک شد
منم تو خونه افسرده الان تو 29 سالگی نشستم
چه کار عالی ای داشتم از دست دادم
خواهش میکنم راستشو بگید ناراحت نمیشم
من کار بدی کردم و درخواست بزرگ و بیجایی از خانوادم داشتم؟؟
من ادم حرف گوش کنی بودم و همه رو حرفام حساب میکردن
منتهی الان دیگه جایگاه قبلیو ندارم