الان چن روزه بعد دوماه اومدم خونه مادرم. اونم بعد کلی دعوا و گفتن ب شوهرم که ما ببر و بیار اخه شهر دیگه ان اونم گف نمیبرم. ی بار ماشین خرابه دوس ندارم بیام خانوادت خوشم نمیاد. اخرش با خرج خودم با تاکسی اومدم. بعد چن روز چن بار بهش گفتم برا خرج بچه هات پول بفرست. میگه بیاین خونه تا خرجشونو بدم!!! حالم از خودم ب هم میخوره که برا ی کم پول که حق بچه هامه باید اینقد زور بشنوم و...
خیلی این مرد ب اسم شوهر و زندگی مشترک بهم ظلم کرده چون میدونه کسی رو ندارم حمایتم کنه و نمیتونم جدا بشم هیچی جلو دارش نیست. روزای اخر حتی غذا رو از جلوم برداشت. بدترین توهینا رو بهم کرد. ی بسته قرصو برام نمیخرید اما جلوم هر روز زنگ میزد ب مادرش چیزی نیاز داری بخرم دارم میرم خرید. قبلا تحمل میکردم محبت میکردم درامدمو میدادم بهش اما فرقی تو رفتار و اخلاق اون نداشت. دیگه بریدم صبرم لبریز شد از بس نقش زن شوهر دار بازی کردم در حالیکه مردی بالاسرم نبود. خرج همه چی با خودم توهین و تحقیرم که خوراکشون بود خودش و خانوادش. هیچ حرفی بینمون نبود که همه خانوادش و دهشون نفهمن.
من داد و قال کردم. رابطه رو منع کردم. شاید ب خودش بیاد. اما هیچ فایده نداشت...
خسته شدم.
تو روزایی که من کلی مشاوره رفتم خودمو اصلاح کردم محبت کردم همه ظلماشو ندید گرفتم کتکاشو ب کسی نگفتم هی بخشیدم بخشیدم اون فقط فکر پیشرفت خودش و اسایش خانوادش بوده