بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
شرایط مهمه دختردایی شوهرم ۳۳ سالشه مهندسه اونوقت یکی از فامیلا ۳۸ سالش بود و تحصیلات نداشت قیافه خوب نداشت پدرمادر نداشت بایه اقای همسطح خودش ازدواج کرد و الان خوشبختن یه نی نی هم دارن
بعد از ۴ سال باردار شدم😍 هر دکتری میرفتم میگفت سالمی از خدا بخواه خداهم بعد ۴ سال دعاهامو مستجاب کرد شکرت🤲اون صبحی که دیدم بی بی چکم مثبت شد کل سختی ها و گریه ها و انتظارهای اون ۴ سال رو فراموش کردم 😍❤ان شالله خدا قسمت همه اقدامی ها بکنه ❤
گلم یه بار منو ریپ کردی ولی تاپیک اونی بود که عکس خانما رو برمیداره بعد تاپیک ترکید دارم از فضولی میمیرم میشه بگی چی گفتی
خداجونم ای کاش بنده هات میدونستن مذهب اگه قبل از مرگ توی زندگیشون تاثیر نداشته باشه ، بعد از مرگ هیچ سودی به حالشون نداره مذهبی بودن یعنی خوشرو بودن ، یعنی هدیه مهربونی به دیگران یعنی مواظب دل ظریف هم باشیم یعنی مرتب و تمیز و شیک باشیم ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، اگه واقعا قصد امر به معروف داری شخص رو توی یه جای خلوت متوجه اشتباهش کن ولی یادت باشه اگه ذره ای نیتت رو کم کنی یا شاخ شدن یا خودنمایی باشه راه رو اشتباه میری گلم امر به معروف اگه باعث شکستن دل یا زده شدن از دین باشه نه تنها ثواب نداره بلکه حرامه پس مواظب باش عزیزم،،،،،،،،،،،،،،شمایی که داری میخونی یه لبخند بزن میدونستی با لبخند خیلی زیباتری؟ پس همیشه لبخند بزن مهربون
دیگه سیمکارت ندارم😐 توی تاپیکای سیاسی من دیگه حرف نمیزنم🤐🥺🌺🍃🍃درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»درویش گفت: «نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟»کریم خان در حال کشیدن قلیان بود. گفت: «چه میخواهی؟»درویش گفت: «همین قلیان، مرا بس است.»چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز فردی که میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد، که از قلیلن خوشش آمد و آن را لایق کریم خان زند دانست. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. چند روزی گذشت. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و گفت:«نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.»🍃🌺🍃 امضامو هفتهای یکبار بروز میکنم🤗😍