بچه من امروز روزه بودم بعد سر افطار چنان دعوایی شوهرم باهام کرد که تا العان از گریه نتونستم روزم باز کنم.العانم یهویی از فشار عصبی لکه بینی پیدا کردم. چند ساعت پیش تاپیک زدم از سر عذاب و زجرایی که مادرشوهر و خواهر شوهرم بهم دادند
البته ی کتاب هزار صفحه ای از بلاهایی که سرم آوردند هم کمه بنویسم من پدر و مادرم روستایی و فقیر هستند خودمم خیلی ساده هستم. رفتم دانشگاه راه دور و با ی پسری آشنا شدیم با هزار بدبختی ازدواج کردیم ،اون آقا منو خیلی دوست داره ولی به مرور زمان که ازدواج کردیم اخلاقش خیلی عوض شد مخصوصا زمانی که خانوادش میدید یا باهاشون حرف میزد .بعد از سه سال کاشف به عمل اومد از خدا بی خبرا ،خونه رمال و جادوگری نبوده که پاشنش از جا نکنده باشند.بخدا هشت ساله هر روز با عذاب اینکه مارو میخواند ازهم جدا کنند زندگی میکنم.تازه دیروز از این خونه این کافرا اومدیم که از دیشب تا حالا همش دعوا بوده .طلاقم نمیتونم بگیرم تو تاپیک قبلی گفتم .حالا من موندم ی شوهری جنی .کلی توسل و دعا گرفتم .دیگه مونده دوراه یا اینکه خودکشی کنم یا اینکه منم برم دنبال یک دعانویس .
میخواستم ببینم کسی میشناسه؟؟؟