2777
2789
عنوان

بی تو مهتاب....

| مشاهده متن کامل بحث + 727 بازدید | 88 پست
ممنون مامان مهرداد توی شعر آخر:"لحظه ی عزیمت" صحیحه. بازم ممنون بابت شعرهای زیبایی که گذاشتید.
گاهى دلم مى خواد يكى بغلم كنه و بگه:" ميدونم سخت ميگذره ، ولى ايشالا حالت خوب ميشه. بيا اين شكلات، اينم شيش مليون دلار پول"  
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند....
اگر میدانستم به تو منجر خواهد شد....هزاربار میزیستم.... تمام آن عمر پریشان را....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مامان مهراد عزیز با اجازه بچه ها بی زحمت میایید اینجا جوابمو بدید http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=931521
Far over the misty mountains cold (در آن سوی کوهستان مه آلود و سرد) ..... To dungeons deep and caverns old (به سوی دخمه های عمیق و غار های کهن رهسپاریم) ..... We must away ere break of day (ما باید پیش از دمیدن صبح دست بکار شویم ) ..... To find our long forgotten gold (تا ارزش های بزرگ و فراموش شده ی خود را پیدا کنیم.)
چه خوشبخت بودیم؛

زمانی که فقط دستمالمان زیر درخت آلبالو گم میشد...

کجائی کودکی ؟؟؟

کجایی...

که من این روزها،

زنــــدگــیم را زیــر آن درختها گم کردم !!!
اگر میدانستم به تو منجر خواهد شد....هزاربار میزیستم.... تمام آن عمر پریشان را....
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام (قیصر امین پور)
نامش را هرچه میخواهی بگذار

تعصب

غیرت

حسادت

من نامش را عشق میگذارم

و دلگیر می شوم از بعضی ادم ها

که تو را از آن خود می دانن

تو فقط برای منی

شادی ات شادی من است

وجودت گرما بخش زندگیم

من تو را باهیچکس عوض نخواهم کرد

و این نامش عشق است

تو نامش را هرچه می خواهی بگذار...
اگر میدانستم به تو منجر خواهد شد....هزاربار میزیستم.... تمام آن عمر پریشان را....
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم:

او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آیینه و گفت:

احساس پاک تو را زنجیر کرده است


گفتم:

از عشق من چنین سخن مگوی

گفت:

خوابی سال‌ها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه!

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست

گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...
اگر میدانستم به تو منجر خواهد شد....هزاربار میزیستم.... تمام آن عمر پریشان را....
رفتن داریم تا رفتن گاهی کسی با دلش می رود گاهی هم با پایش یک رفتـــن هم داریم اسمش رفتن است اما نه کسی جایی می رود نه دلی کنده می شود از دلی و این عذاب است عذابِ اینکه بنشینی به انتظار معجزه ای انتظارِ اینکه روزی بشود این همه دوست داشتن جایش را به دوست نداشتن بدهد جایش را به بی تفاوتی فراموشی و حتی کسی بیاید و دلت گرمِ بودنش شود کسی بیاید و باشد و بماند من اما می گویمت انتظارِ بیهوده است زمان هم تنها عادتت می دهد همین !! تنها به یک سلام راضی می شوی به یک نگاه به یک آمدن کوتاه ســاده بگویم خودت می شوی دشمنِ سر سختِ خودت _ گاهی بی رحم باش با احساست گاهی احساس را به بهانه ی آزادیش باید کشت .... !
تو به من خندیدی و نمی‌دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب‌آلود به من کرد نگاه سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
خدایا شکرت

بگذار هر کسی هر چه دوست دارد بگوید ...

مهم اینست که تو عزیز منی !

و من از تمام خوبی های دنیا ...

فقط و فقط تو را میخواهم !!!

گر چه نه اسمت کنار اسم من

نه سقفت هم سقف من

نه دستت در دست من است...
اگر میدانستم به تو منجر خواهد شد....هزاربار میزیستم.... تمام آن عمر پریشان را....
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
خدایا شکرت
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

ابراز علاقه

samao | 41 ثانیه پیش

نظرتون

ریحانعلی | 47 ثانیه پیش
2791
2779
2792