بر ای زندگی کردن ها برای زندگی نکردن ها جنگیدم. برای روزهایی که تلخ گذشت جنگیدم. همه چیز فرق میکرد اگر در یک خانواذه دیگر به دنیا می آمدم.. اگر دوستان و آشنایان دیگری داشتم همه چیز فرق میکرد اگر نیاز به التماس نبود همه چیز فرق میکرد. من با کدامین آرزو تنها بمانم. کدامین آرزویی که بر دل ماند و آه شد... قلب من چرا تکه تکه شد چرا از آنچه که بودم راضی نبودم.. من کوچک ترین انسان جهان هستی هستم که هیچ کاری در توانم نیست... نه قدرتی دارم که خلق کنم یا نابود کنم و نه جایگاهی و نه خانوداه ای که بتوانم تکیه کنم... من تنها ترین و غمگین ترین موجود جهان هستی هستم... کاش نبودم.. کاش هرگز با این دنیای غریب آشنا نمیشدم و نمیآمدم.. مرا رنج پی در پی فرا گرفت... خداوند را صدا میزنم. چقدر این سکوت زجرآور است... چرا التماس میکنم برای جوابی که وجود ندارد برای زندگی که نمی توانم در آن بمانم و از آن بیرون بروم.. خسته از روزهای زندگی از کمبود هایی که تبدیل به درد شده اند و من مجبور به مرور هستم... رنج پی رنج... زنجیر پی زنجیر.... با کدامین آرزو تنها بمانم؟ مرا به عدم ببر.. نه جهنم را میخواهم و نه تمنای بهشت را دارم.. مرا به عدم ببر به نیستی.. به جایی که به آن تعلق دارم....
که من با تو یکی باشم.....