
وقتی که بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک ،
می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زار های خورشید...
وقتی که بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود و
جیرجیرک، شب ها در خاموشی ماه آواز می خواند
وقتی که بچه بودم ،
در هر هزاران و یک شب ، یک قصه بس بود
آن روزها، آدم بزرگ ها و زاغ های فراق،
اینسان فراوان نبودند...
آن روزها ،
وقتی که من بچه بودم…
غم بود… اما… کم بود…
پ.ن: اون داستانی ک واسش ایجا ثبت نام کردم و گفتم ب سرانجام نرسید و نامزد کرد...
پ.ن2: این عکس بچگی و از البوم شخصیمه و هیچ کس جز اعضای اصلی خونواده ام ندیدن ولی اگ کسی شناخت معرفیم نکنه...