امشب یه بغض دارم که داره خفم میکنه هفده سالم بود دو ماه بعد از عروسیمون شوهرو دچار سانحه شد مادرشوهرمینا با اینکه از سه تا واحد کرایه میگرفتن گفتن ببخشید دستمون خالیه قسط داشتیم کرایه خونه یه روز خودم رفتم کادوهای عروسیمو طلاهامو دادمو گذاشتم خرجی خونه دوماه بیکار بود به خاطرش پایین شهر 8سال زندگی کردم اسباب کشیا خودموداغون کردم به جای اون حرص وام و خونه و کوفتو و زهرمار خوردم ازبس بی خیالو و مضخرفه دو تا زایمان تو بیمارستان دولتی کردم پاره و داغون شدم سه چهار بار دوتا بچه نگه داشتم اقا زیارت رفت ولی الا ن منم که داغون شدم 5ساله افسردگیه شدید دارم ولی این ادم نه درکی نه هیچی ازش متنفرم نزدیکه چهل سالشه واسه بیمه از داد یه دهم درصد چیزیش بالا پایین نبود شبا سرشو میذاره خوابه خوابه چرا چون جور کش داشته خانما زنی که خرج نداره ارج نداره مهم تر از اون مواظب روانتون باشید به خدا درد روحی افسردگی واقعا درد سختیه شبا ازاین درد به خدا ضجه میزنم......