دیروز از ظهر خانه مادر همسر بودیم خواهر همسر بنده خدا روزه بود ایشون گفتن تماس بگیرین با برادر همسر که شب بیان اونا هم ساعت 9/30شب آمدند بماند که برادر همسر با یه سر تکون دادن جواب سلام رو دادند که مهم نبود دختر بزرگم 7سالشه به شدت عمش رو دوست داره این بنده خداها میخواستن برن چون همسرش خونه بود و دختر منم جلوی در که نمی ذارم برین.در این مواقع اینجوری میشه که دخترم یک عالمه گریه میکنه همسرم یک کتک نوش جان بچه میکنه و تمام من پیش روانشناس تازگیا برای دخترم رفتم که گفتن اضطراب زیاد داره و استرس و از اونجایی که میخواستم عود نکنه به همسرم گفتم ما هم بریم خواهرت رو برسونیم و برسیم ایشون هم حاضر شدند و بگم من این موضوع رو به کاری محترم گفتم اما نمی دونم چی شد بهشون برخورد و سریع چادر سرکردنو مادر همسر گریان شد و اینا و همسر ناراحت که اینا چرا این طوری کردن شما نباید میگفتین زود بریم اینا بهشون برخورد چه کنیم به نظرتون کارم اشتباه بود
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
نمیدونم ولی خواهرم میگه خودتو بزار جای اونا شاید تو هم ناراحت میشدی ولی من نگفتم بیاید خواهر شوهر بهشون گفت بعد هم به قول یه دوست دنیا کار خودشو میکنه اگه بخوای اهمیت بدی که کی بهش برخورد یا برنخورد داغون میشی منم تصمیم گرفتم اهمیت ندم
ناراحت شدن نداشت که , خونه ی شما نبوده که چون رفتین اونام اخم و تخم کنن پاشن برن , اونا اومدن خونه ی ...
اصلا یه مدلیه دیدی بعضیها دنبال بهانه برای دلخوری و اعصاب خوردین اینا مدلشون این طوریه نمیدونم از این مدل آدما که انگار همه باید بهشون اهمیت بدن و در خدمتشون باشن