سلام
خونم داره بمب میترکه توش حتی پر از پتویه بخدا از صب با بچه م مشغولم هنوز ناهارم نخوردم صب سالنو تمیز کردم هیچ کار دیگه ای نکردم امروزم شوهرم قراره تا شب نیاد خیالم راحت بود
گفتم امروزو بیخیال شم فعلا الان در زدن داشتم با بدختی پسرمو میخوابوندم درو باز کردم بدو رفتم تو اتاق چیزی تنم نبود فک کردم اون یکی پسرم از بالا اومده
میبینم کلی ادم اومدن تو اومده بودن خونرو ببینن
اعصابم داغونه انگار من ادم نیستم اخه چرا خبر نمیدین ابروم رفت
ی لشکر بودن +مادر شوهر پدر شوهر برادرشوهر مردم و زنده شدم انقد نا مرتب بود
بدیشم اینه ی سال بود قط رابطه بودیم بعد اون همه وقت خونمو اونجوری دیدن خیلی خجالت کشیدم