شوهرم تو مجردیش عاشق یه دختره بوده چند دفعه میره خاستگاریش ولی خونه وادی دختره مخالفت میکنن و شوهرم به اون دختره میگه برای اخرین بار میام خاستگاریت اگه دوباره خونه وادت مخالفت کنن دیگه من و تو کات میکنیم هر کس پی زتدگی خودش حالا اون دختره بعداز یه سال ازدواج میکنه و میره.و شوهرم بعد از چند سال با من ازدواج میکنه و یه بچم دارم .بعداز ده سال اون دختره که ازدواج کرده و یه بچه داره دوباره به شوهرم زنگ میزنه و میرن هم دیگرو میبینن.دختره میگه من هنوز عاشقتمو این حرفا.ببینید شوهرم اسلا به فکرش نبود کلا فراموشش کرده بود ولی اون زن فراموشش نکرده یعنی وقتی یادش میوفتم دلم اتیش میگیره که یه زن بعداز ده سال دوباره برگرده حالا اگه شوهر نداشته باشه یچیزه دیگس
بعد وقتی فهمیدم در ارطباتن با شوهرم دعوا کردم و به اون زنه زنگ زدم گفتم چرا زندگیم خراب میکنی گف من شوهرتو جای داداشم میدونم فقط حرف از خاطراته گذشته زدیمو منو ببخشو منم گفتم باشه میبخشمت ولی اگه یه دفعه ذیگه زنگ بزنی به شوهرت میگم اینم گف به جون بچم زنگ نمیزنم
حالا بعداز یه سال که بچه دومم حامله بودم خیلی ناراحت و عصبی بودم هی با شوهرم دعوا داشتم بعد شوهرمم به جای اینه درک کنه دوبار به این عوضی زنگ زده بود کلی ماجرای براش تعریف کرد بود بعد من دوباره فهمیدم باز دعوا جردبحثو به اون عوضی خانم زنگ زدم این دفعه کلی فش دادم بهشو بهم گفت اگه شوهرتو دوست داشته باشی به من زنگ تمیزنه خیلی دلم شکست حالا یه سال میگزره از اون مجرا.خانما تروخدا اگه ازدواج کردژن رفتین دیگه یاد عشق قدیم نیوفتین که زندگی خودتون و اونو هم نابود کنین