ی اقایی بود پزشک و از اساتیدم
...خیلی منو یاد پدرم مینداخت
....من هم ناخودآگاه جذبش میشدم ،البته ب عنوان پدر....یبار رفتم مطبش ب عنوان کار کردن
...ون روز گفت باشه اگر لازم بود حتما....بعدا دیدم خبر هست میخواد نیرو برداره...منم بهش پیام دادم...ج نداد،ی پیام دیگ فرستادم بلاکم کرد.
اس زدم ناراحتم کردی...برگشت بهم زنگ زد...ی مدل خواست از دلم دربیاره
بعدا من ولش کردم،رفتم اتاق عمل،جلو این ماسک میزدم ولی همش احساس میکردم داره ریز میشه
...ی روز داشتم چای میخوردم،یهو نگا کرد گفت عهه تو همون دختری...منم گفتم بله.
بعد شرو کرد ب تعریف کردن...یهو دیدم مدیر بیمارستان ک دوست مادرمه ،صدام کرد..رنگش زرد بود،گفت تو ب این زنگ زده بودی ،پس تو اوت دختری بودی ک این گفت دیونش کرده بودی اینم بلاک کرده...منو میگی ناراحت شدم ی راس رفتم سراغش ...اونم گفت منظوری نداشته....معذرت خواهی کرد منم براش خرما تعارف کردم...اون روز تموم شد.