گاهی باید پشت کردبه همه چیز و همه کس و گوشه گیر شد باید حصار کشید و حد تعیین کرد گاهی باید دیواری بلند از جنس تنهایی بین خودو ادم های بیرون کشید تا دید چه کسی ی قدم به سمت ادم برمیدارد و حصارها و حد و مرز را از بین میبرد و در ان گوشه دنج روبرویت میشیند و میگوید
عزیز تر از جانم من امده ام که بمانم من بعد از هر چیزی دلت گرفت تنها ب من پناه ببر
ژینا نوشت🐚
بنظرتون اگع ادما احساس نداشتن دنیا چ جور جایی میشد؟