۲۵ سالمه ۵ ساله که ازدواج کردم شوهرم بارها و بارها خیانت کرده و خیلی کارای دیکه که تو تاپیکای قبلیم هست
تصمیم گرقتم جداشم و حتماجدا میشم
ولی زندگی من تباه شد....
من خیلی از طلاق میترسیدم و هنوزم میترسم خیلی چسزا رو تحمل کردم که یه اینجا نرسه ولی رسید....
من از ته دلم ارزو داشتممادر بشم و بچمو عاشقانه دوست داشته باشم ولی دیگه ممکن نیست چون فکر میکنم که اگه توی ازدواج اول شکست بخوری بقیه به چشم یه دست خورده بهت نکاه میکنن..
هیچ مردی نیست که براش مهم نباشه طرفش قبلا با کسی رابطه داشته
من عملا زندگیم تباه شده دیگه خوشبخت نمیشم مشکلات زیادی پیش رومه خیلی داغونم گریم بند نمیاد حالم خیلی بده به حدی که فکر میکتم با اینحجم درد و غم امشب سکته میکنم