همه ی این چیزهایی که در این تاپیک ها مینویسم چیزی جز واقعیت نیست
همه این ها رو مینویسم تا همه بدونن!میپرسین چرا؟چون یکجا موندن و دارن خاک میخورن
حیفه که کسی ندونه،ندونه گاهی بعضی ها چقدر میتونن بد باشن یا بالعکس چقدر خوب باشن
من همه ی واقعیت هارو مینویسم تا بشه آیینه ی عبرت و حکایت(بجز اسم ها در این متن همه چیز واقعیست)
اگر دوست داشتید بهم بگید.هر شب انشالله که بشه یک قسمتش رو بنویسم
از خوشنامان و بنامان ایرانِ آن زمان بوده.اما متاسفانه بخاطر پاپوشی که براش درست میکنن مجبور به تبعید به این روستایی که بعدا دخترش(جمیله)در اون بدنیا میاد میشه.
به گفته اطرافیان و روایات وقتی که خان آقا به محل تبعید میرسه چیزی جز بیابونی بی آب و علف نبوده
قبل از اومدنش به اون بیابونی به باغبون حیاط عمارتش تو شیراز میگه تا براش بذر انواع میوه ها و خوراکی ها رو برداره تا وقتی رسیدن به محل تبعید اونجا بکارن.......روز موعود میاد.....روزی که مجبور به ترک شهر و دیار خودش میشه.تمام خدمه و احشامش به درخواست خودشون باهاش به سمت دیار غربت به حرکت راه میوفتن
موقع خداحافظی ستاره خانم همسرش(همسر سوم)و سوگلیِ خان آقا.....که بگفته خان آقا دو ازدواج قبل ستاره خانم چیزی نبوده جز وهم، شروع به گریه میکنه و با اشک و آه با ۱۷ نوکر و ۸ کلفت و۱۵ بار اسب به سمت جای تبعید حرکت میکنن
وقتی که میرسن به محل تبعید،اوتراق کرده و به زدن چادر مشغول میشن
به گفته و روایات خاک طوری بود که کمی(حدود ۳۰ سانت)خاک رو میکندن به آب میرسیدن.
خان آقا به اهل خانه بعد از دیدن آب زلال دستور اوتراق همیشگی و ساختن خانه و ......میده.پس کاشت درخت هایی چون انگور،انار،گردو،بادام،زرشک و.....سکونت برای اهل خانه بهتر شده و شرایط لازمه ی اولیه برای زندگی فراهم شد
قسمت ۲ همسن امشب
مابقی انشالله فردا😇
بهتون قول میدم قشنگه