انقدر اولاش ادای عاشقی درمیاورد پدرم سنگ انداخت گفت دخترمو میخوای باید خونتو به نامش کنی یکدفعه کم کم سرد شد بابام گفت بهم نمیاین تو ازش بالاتری داره ازت استفاده میکنه به نفع خودش این حرفارو زد کم کم خودشو کشید کنار گفتم من خونتو نمیخوام ولی خودتو به پدرم ثابت کن که اشتباه کرده ولی بیستر خودشو کشید کنار بعد گفت برو خارج دعوت نامه بده من بیام اونجا عقد کنیم منم گفتم اگه منو میخوای باید دویست بار دیگه با پدرم ثحبت کنی که بابا راضی باشه کم کم خودشو کشید کنار .فکر میکنم پدرم درست فهمیده بود