میریم مهمونی، عروسی یا .... از بالا تا پایین میریم تو ذره بینش خدا نکنه حالا یه چیز جدید بپوشیم آه میکشه ها آه اونقد ناراحت میشه.
بعد از لباس و پول اینجور چیزا ک حرف میوفته برمیگرده اینجوری میکنه یه: شما ماشالا دارین دخترات کارمندن به شما میرسن ما چیکار کنیم نداریم🙁انگار ما پول باباشونو خوردیم بابای من از صبح تا شب کار میکنه بابای اون میشینه.
ب خدا مامان من قبلا اونقد بهشون میرسید. دید خوبی نمیفهمن قط کرد. فقط میخرن و میخرنا ولی چشمش یه لباس ما رو نمیتونه ببینه. یه بار به من گف فاطمه دیگه چاق نشو کم بخور الان خوبی در حالی ک اصن چاقی ندارم ۵۱ کیلوم نسبت به قدم مناسبه.😐 از اونجاییم ک آدم بشدت نفرین کنیه میترسیم چیزی بهش بگیم.
قرار گذاشتم ایشالله عروس شم نزارم مامانم عروسی دعوت کنه اونارو که قطع رابطه کنن باهامون🤭
دارین ازینا چیکار میکنین باهاشون؟