در راه برگشت به خونه هر دو داخل ماشین جدا گانه یکی رفت یکی برگشت برا اینکه از ماشین پیاده نشدم وتا برم باهاش سلام کنم زنگ زده داداشم باید برم اینو با خاک یکسان کنم
با خواهش تمنا به شوهرم گفتم زنگ بزن چه خبره زنگ زد میگن از مردم شنیدیم گفته خوشم از خونواده پدرشور وارزشی واسشون قائل نیستم شوهرمم گفت زنمو میشناسم چنین حرفی نمیزنه ونزده حالا هرچی ازش میپرسن کی گفته نمیگه