توی خانواده شلوغ بدنیا اومدم توی روستای کوچیک با عموهام و مادربزرگم زندگی میکردیم توی خونه ک همه کارش عموم و مادر بزرگم بودن عموهام پسر داشتن و فقط،من دختر بودم اجازه کاری نداشتم مثلا سوار دوچرخه نباید میشدم قدم نسبت ب بقیه همسنو سالام بلندتر بود همین شده بود باعث مسخره پسرعموهام وداداشام ارزو میکردم دیگه بلندتر اینـنشم همونم شد و تو قد ۱۵۸ موندم
خلاصه گڋشت تا من تیز هوشان قبول شدم یازده سالم بودم شاگرد اول بودمو درسم عالی ولی نمیتونستم تخته رو درس ببینم میرفتم خوابگاه سر پرست خوابگاه مون گفت باید عینک بزنی و ببرند دکتر اومدم خونه گفتم باید برم دکتر چشمـنمیبینه عموهام مسخرمـمیکردن ب بابامـمبگفتن نبریش دکتر ابروریزی اخه دخترم عینکی میشه بهمـمیگفتن چار چشمکی شدی منم از خیرش گذشتم و گفتم عینک نمیخوام ولینشد بعد یکسال عینک رو مدرسه برام گرفت وضع مالیمون خوب بود ولی اجازه نداشتم چیزی خرج کنم دوستامـمیرفتن اردو ولی من چون دختر بودمـ نباید میرفتم