ما یه دوست خونوادگی داریم که وقتایی که میومدن خونمون عروس و پسرشونم باهاشون میومدن. پارسال تابستون یه شب که مهمونمون بودن عروسشون گفت امشب شب ارزوهاست و هرچی بنویسی ببندی به درخت براورده میشه منه زود باورم کاغذ قلم اوردمو نوشتم
بهش گفتم تو نمینویسی که گفت من از قبل تو خونه نوشتم بعدشم رفتیم بستیم به یه درخت تو حیاطمون
دیروز بابام درختامونو هرس میکرد که متوجه همون کاغذ میشه ازم پرسید که این چیه منم توضیح دادم ولی بابام گفت اخه این مثل یه پاکته و توش چیزی هست
کنجکاو شدم و بازش کردم متوجه شدم که یه دعا و داخلشم دو تا سنگ ابی و قرمزه
فوری عکسشو گرفتمو فرستادم به یه اشنا اون گفت دعای جداییه بندازش اب روان
عروسشونم دو هفته اس متوجه شدیم اقدام به جدایی کرده
الان ترسم از اینه چرا حیاط ما بسته؟؟؟؟