من با اینکه پسرم و ۳۵ سالمه جدا شدیم
مراسم عروسی میرم .با دل رحمی بهم نگاه میکنن
یکسری از اقوام داخل تالار روبروی من نشسته بود و دایم منو نگاه میکرد .یک لحظه حس کردم .داخل چشماش اشک جمع شده
همه اون طرف میرقصیدن .اینم منو نگاه میکرد
همش حالمو میپرسید.حرصمو دراورده بود.هر وقت حالمو میپرسید .تقریبا هر پنج دقیقه یکبار میپرسید .منم حرصم دراومده بود.بهش میگفتم حالم خوب نیست .اینجا چقدر سر و صدا داره