دوستان ميخوام براتون خاطره تعريف كنم از غيبت به جون خودم واقيعيته
من تو خوابگاه مدت دانشگاه زندگي ميكردم خبلي با يكي از هم اتاقي هام غيبت ميكردم خصوصا كه هر دو تو ي كلاس بوديم همش عيبت ي شب همين دوستم خواب ديد كه نسشتيم سر ي قبري داريم با قاشق اون قبر رو ميخوريم بعد ي نفر دنبالمون ميكنه بغدش من توبه كردم كه غيبت نكنم
تا چند روز پيش كه توبم شكسته شد خواب ديدم ي عالمه ذغال زير پام هست منو دارن ميسوزونن
رفتم حمام غسل تويه و نماز ديگه غيبت بي غيبت