یساعت دوساعت پیش مامانم اینا اومدن دختر پنج ماهم خواب بود بیدار شد اینارو دید غریبی کرد و گریه و شیر نخورد تا وقتی برن سرپا نگهشون داشتم بعدم رفتن خواستم شیرش بدم گریه رو شروع کرد و مگه ساکت میشد گذاشتم رو پام اون قدر با صدای بلند لالایی خوندم تا بخوابه
اعصاب ندارم اوووف کی بزرگ میشن اینا