ببخشید طولانی شد...
خیلی دلم پر بود. شاید منم مقصر هستم. شاید خیلی جاها کوتاه اومدم و وظایفش رو انجام دادم...
آخه واقعا دوستش دارم و میدونم که دوستم داره.
این مدت خیلی عصبی شدم. زندگیم پر از تنش شده.
آخه من که توقع آنچنانی ندارم. میدونم دستش خالیه و مراعات خیییییلی چیزا رو میکنم. من که توی مجردی حسرت هیچی رو نداشتم،حالا خیلی پوست کلفت شدم!!!
پدرم 20 روزه فوت شده ، آرزوی هیچی رو به دلم نذاشت خدا بیامرز... الانم چیز زیادی از این زندگی نمیخوام.ولی آخه عشق و علاقه هم بدون پول و پشتکار ، کم کم تبدیل میشه به دلخوری و بحث و جدل...
ببخشید که طولانی شد...دلم خیلی پر بود