اول که سر سفره نیومد چند ساعت بعدش گفتم بیا یه عکس بگیریم گفت نمیام
یه سر رفتیم پایین به پدر و مادرش تبریک گفتیم و اومدیم بالا
اونام گفتن برا ناهار بیاین پایین
اومدم پیش شوهرم نشستم گفتم من چند بار به تو نه گفتم که تو هر بار هر چیزی ازت خواستم نه میگی
برگشته میگه الان میزنم توی دهنت که خون بیاد
منم گفتم غلط می کنی مگه الکیه که بزنی
خیلی ناراحتم از اینکه به خودش اجازه داده همچین غلطی کنه