خسته شدم هرچی شده شروع کرده بی احترامی امروز هرچی خواست بار بابامکرد
مال من برعکس خیلی هم محبت میکنه ولی اینکه من هیچ نقشی تو تصمیم گیریا ندارم عذابم میده حتی به اندازه یه بچه هم اختیار ندارم هیچ استقلالی ندارم،این اون زندگیی نیس که میخواستم
تو خونه بابام همش صداشو میبره بالا جوری که همه همسایه ها میشنیدن. برگشت گفتم دختر فلانتو نمیخوام بابام تا قبل این نبود حالا شد شروع کرد هرچی خواست گفت از ترس طلاق که جدا نمیشم