من شنبه وقت زایمانمه دلم خیلی گرفته با مادرشوهر و خاهرشوهرم تو یک ساختمونم اونا همش میرن بیرون و خیابون و یک چیزی یاد گرفتن میگن ماسک میزنیم و میایم دستامونو میشوریم
شوهرمم همش بیرونه یا سرکاره یا جای رفیقاش
هیچکس درکم نمیکنه استرس زایمانم کمه اینام بهش اضافه شدن که همش باید بگم نرید بخدا ناقل بشین میترسم از بچم
رومم نمیشه بگم زایمان کردم خونه من نیاین اخه یکسره میان دلشون وانمیسته میدونم
واس سلامتی بچم خیلی نگرانم اصلا عصبی شدم هرچی میگم فایده نداره و شوهرمم یکسره باهتش دعوا دارم میگه من قوی ام نمیگیرم همش میگم ناقل میشی که به بچه منتقل میشه میگه کی گفته چرت نگو
الان اومده میگ شب میخایم بریم خونه عمم فردا میریم روستا عید دیدنی میگم نرید توروخدا میگه کی میخاد جلومو بگیره واقعا خسته شدم
خیلی نگران بچمم دارم عین ابربهار گریه میکنم
این چه مشیبتی بود اخر بارداری سرم اومد به یک دسته آدم نفهم