مامان من همیه میگه. سر من که حامله بود. سره نماز ظهرش همیشه یه مار از گوشه اتاق میومده از نوک پاش میرفته بالا تا روی سرش بعد دوباره میومده پایین میرفته 😑براش تعجب داشت چرا نمیترسید ه
البته بگم خودمم نرمال نبودم. به دنیا ه اومدم تا 7 سالگی تا صبح با گریه تو خواب دنبال مامانم میگشتم اصلا نمیتونستن بیدارم کنن.
بعد 7 سالگی تا چند سال خوب بودم ولی از 11 سالگی به بعد با طلسم سنگینی که خونوادم شدن دوباره مشکلاتم شروع شد