ببين منم همين بودم
شوهرم روز اول انفولانزا شد من ديگه مرردم تا صبح بالاسرش نشستم زار زدم تبش بالانره ولي خوب شد بعد پدر شوهرم مريض شد اونم يه جور استرس و ترس داشت ولي الان به خودم اومدم يه كم فكر كردم ما كه رعايت ميكنيم چه بهداشتي چه تغذيه مايعات و اينها خداروشكر بيماوي زمينه اي هم اگه نباشه مثل انفولانزاي شديد ميندازه ادم رو فقط استراحت ميخواد!چون دورو برم داشتم ميگم،اره يهو نفسشون تنگ ميشد جونم به لبمون ميرسيد هروز ميبرديم بيمارستان اكسيژن و اندازه ميكرديم ولي در كل ارامش و اميد داشتن و مقاوم بودن بدن جوان بودن رد ميكنه مريضي رو
خداي بيماري همون خداي سلامتيه همه چي دست خودشه