عزیزم
من با داداشم قهرم
هر دو متاهلیم
مامانم هم نمی زارم با داداشم و زنش رفت و امد کنه
چون زنش به مامانم هم بی احترامی کرده
و مامانممیخواس ببخشه
من نذاشتم
گفتم بزار تو زندگیشون خوش باشن ولشون کن
ی روز مامانم بهم گفت
خواب دیدم بابای خدا بیامرزت اومده به خوابم
دستمو میگیره به زور سوار ماشین داداشت میکرد
منم چپ چپ به مامانم نگاه کردم
خندم گرفت بخاطر دروغش
اونم خندید
گفتم دلت نمیاد پسرتو نبینی ها
برو مامان
عوض من دختره خوشگلشم ببوس