سلام میگما عروس دایی همسرم رفته از زبون من به فامیلای مادری همسرم یه حرفایی زده منم روحمم خبر نداشت ازون حرفا(گفته اونا تو زندگیم دخالت میکنن و من بعد عروسیم خونم راهشون نمیدم)😑 مادر شوهرم زنگ زد ازم پرسید منم گفتم که روحمم خبر نداره این خانمم تقریبا یک ماه ایناس عقد کرده میدونمم مشکل داره یکم ولی زنگ بزنم بهش جرش بدم یا هیچی نگم بعدا حالشو بگیرم
پسر دایی همسرم یکم مشکل داره با اینکه ۳۰سالش ایناس خیلی مثل بچه هاست زنشم اینجوریه به خودم میگم عقلش نکشیده اینو گفته از اونور میگم عقلش نکشید چطور اینارو درست کرده گفته
من باشم رو در رو میکنم تو همون جمعی ک این اراجیفو کفته
ای پروردگارِ من، از آنچه بر سرم آمده، دلتنگ و بیطاقتم، و جانم از آن اندوه که نصیب من گردیده، آکنده است؛ و این در حالی است که تنها تو میتوانی آن اندوه را از میان برداری و آنچه را بدان گرفتار آمدهام دور کنی. پس با من چنین کن، اگر چه شایستهی آن نباشم، ای صاحب عرش بزرگ.