همیشه آرزومو بود حامله بشم برم عکس بارداری بگیرم
ماه اخرمه هروقت به شوهرم گفتم گفت چه چیزای بیخودی و زیر لب غر غر کرد بعد اون روز بالخره نوبت رزرو کردم که بریم کلی حموم رفتم ارایش کردم مو سشوار کردم وقتی گفتم بیا بریم خابید گفت استراحت کنم بعد منم رفتم لاک زدم گفتم هنوز زوده به زور و غرغر بیدارش کردم گفتم بخاطر من لج نکن بیا بریم بلندشد رفت حموم اومد گفتم ریشاتو بزن گفت خوبه گفتم موهاتو برو ارایشگاه گف خوبه لباس براش برداشتم گفت عوض نمیکنم فقط یک دست بسه حوصله ندارم
بازم گفتم خونسرد باشم نشست رو مبل گفت از بقیه زنا یاد بگیر از این کارا نمیکنن بعدشم گفتم زنای بقیه شوهراشونو میکشن اینجوری رفتار کنن باهاشون
گفت جرات داری تو هم منو بکش بعدشم دوتا فحش به خانوادم داد منم زدم زیر گریه رفتم تو اتاق گفت در نیار لباساتو بیا بریم اما دیگ برام ارزشی نداشت ازش واقعا بدم اومد بخاطر ی عکس انقد گریه کردم که نفسم بالا نمیومد طفلک بچم
اخماشو کرد تو هم وگفت اگ امشب نیومدی دیگ اسم عکس نیاری
دلم واقعا شکسته با کلی ذوق حاضر شدم