2777
2789
عنوان

داستان کوتاه☘☘☘

106 بازدید | 0 پست

اين داستان كوتاه رو حتما بخونيد


روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.

مار ميگفت: ادما از ترسِ ظاهر ترسناك من ميميرند؛ نه بخاطر نيش زدنم!

اما زنبور قبول نمى كرد.

مار هم براي اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى  خوابيده بود؛ نزديک شد و رو به زنبور گفت:

من چوپان رو نيش مى زنم ومخفى ميشم ؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمايى کن!

مار چوپان را نيش زد و زنبور شروع كرد به پرواز بالاى سر چوپان.

چوپان از خواب پريد و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکيدن جاى نيش و تخليه زهر کرد.

مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد.

سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه ديگه اى  کشيدند:

اينبار زنبور نيش زد و مار خودنمايى کرد!

چوپان از خواب پريد

و همين که مار را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت!

او بخاطر وحشت از مار، ديگر زهر را تخليه نكرد وضمادى هم استفاده نکرد...

چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!

خيلى ازبيمارى ها و مشكلات هم همين جورين؛ و ادما فقط بخاطر ترس از آنها، نابود ميشوند. پس همه چى بر مى گرده به برداشت ما از زندگى و شرايطى كه توشيم. واسه همين بهتره ديدگاه مون و به همه چى خوب كنيم.


"مواظب تلقين هاي زندگي خود باشيد...!

دلم کمی خدامیخواهد...کمی سکوت... دلم دل بریدنمیخواهد...کمی آغوش آسمانی...کمی دور شدن از این جسم آدمی...کمی دور شدن                           
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز